|
نگاه تر __________________________________××× به نام خدایی که پناه همه ی چشمان خیس و نگاه های تر است
| ||
|
یادمه مرمر یه بار برام یه جمله ی قشنگ فرستاد"ادمی که میخواد بره بی سروصدا میره"ولی راستش دلم نیومد خیلی بی سروصدا برم!!!!بی سروصدا که نه دلم نیومد بی خداحافظی برم! گاهی وقتا ادما به دلایلی مجبور میشن یه چیزایی رو کنار بذارن حتی اگه اونارو خیلی دوست داشته باشن!!باید خیلی چیزا رو بذارن کنار تا بتونن محکم و استوار بایستند....یاد جمله ی دکتر شریعتی افتادم:حرف هایی هست برای نگفتن و کتابهایی برای ننوشتن."...یک روز میرسیم به اغاز نوشته هایی که هرگز نباید نوشته شه!!! ممنون از همه تون.تو این مدت دوستای خوبی پیدا کردم به ادمای گلی برخورد کردم. گل یخ-زهرای عزیز که وبلاگشو بست یسنا جون با شعرای قشنگش که یه مدت نبود و حالا برگشته وبلاگ "پوشیده چه گویم....همینم که هستم"که ایشونم مثل اینکه برگشتن سمیه عزیز با"پنجره ای رو به دنیای من"که با بعضی از خاطره هاش من یکی واقعا اشک ریختم وبلاگهای "ماهی سیاه کوچولو" و "فقط برای تو مینویسم" که بسته شدن "دریای امید"ه فرناز گل که همیشه به من لطف داشته وبلاگ"ورطه"که الحق نقداش دست اول و به جا بود و "فانوس"با مطلبای سرگرم کننده اش تشکر از زهره جان "فاصله یه حررف ساده است" و سیمین عزیز کلئوپاترا "مجنون عاشق"با نظرهای قشنگش وبلاگ"افسوس"با قوانین خاص خودش که معلوم نیست چه به سرش اومده وبلاگ"قیزیل گول"که از خیلی وقت پیش با نگاه تر همراه بودند و نوشته های من رو میخوندند تشکر از"یا لطیف"/"دستنوشته ها"/"یک+1"/پارمیس و نفس عزیز سپاس از مرد پاییزی و دوستا و همکلاسیهای گلم.دختر نازم وهمه و همه ی(اگر کسی رو جا انداختم ببخشید)کسایی که با نگاه سبزشون منت گذاشتند و همراهیم کردن! ویه تشکر ویژه برای همه ی بروبچه های سایت پی سی که انصافا محیط گرم و دوستانه ای رو در کنارهم رقم زدند ...................................خداحافظ.امیدوارم روزگار خوشی رو داشته باشیدو برام دعا کنید پ.ن1:دلم نمیاد اینجا رو نابود کنم.میذارم همینجوری بمونه تا 1مرداد سال 1392 که دوباره اپ بشه(امیدوارم تا اون موقع نگاه تر فراموش نشده باشه) پ.ن2:ایدیم هم بسته شده!!!!به طور کلی اینترنت و دنیای مجازی رو تعطیل کردم!!!(دلیل نپرسید چون نمیتونم بگم و شرمنده تون میشم!) پ.ن:یه تشکرم مخصوص ادمایی که با من بودن و دردامو شنیدن (به خصوص یکیشون)و من خیلی ازارشون دادم! پ.ن3:سبز باشید.خوبی و بدی دیدید حلال کنید .بازم میگم دعام کنید این روزا شدیدا محتاج دعام!!!! موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 16:15 ] [ عروس دریا ]
بازار شلوغه شلوغه....پر از صدای جیک جیک جوجه های رنگی....پر از چرخش ماهی های قرمز توی تنگ بلور.....بوی عید می اید...بوی سال نو....بوی جاده های پرپیچ و خم شمال...حرم شلوغ امام رضا...بهار کم کم داره میاد با همه ی خصوصیاتی که فقط و فقط ماله خودشه بچه که بودم دلم برای جوجه های عید خیلی میسوخت...اخه میشدن سرگرمی بچه ها بعدش هم میمردن!!!!بیچاره ها چه زجری میکشن از دست بچه ها.به خصوص اگه اون بچه یه کم کنجکاوم باشه و مثلا به سرش بزنه روده ی جوجه رو ببینه!!! بهار رو خیلی دوست دارم به خصوص روز سومه ماه اولشو (خوب دیگه ادم باید یه پارتی بازی واسه تاریخ تولدش بکنه) خلاصه اینکه امیدوارم پایان سال 90 برای همه مون قابل جشن گرفتن باشه و"یاد بگیریم که باید از اشتباهاتمون یاد بگیریم"و امیدوارم سال 91 برای همه ی ایرونی ها سالی پر از برکت و حس خوشبختی باشه!! خدایا همه ی بنده هاتو مورد لطف و رحمت ویژه ی خودت قرار بده ....هیچ کس رو به حال خودش نذار +پارسال زمستون یه گلوله برفی خورد زیر چشم من و زیر چشم من کبود شد....یادمه هرجا میرفتم دوساعت باید توضیح میدادم جریان چی بوده!!!امسال از الطاف دوستان عزیز دور نموندم روز اخر موقع خداحافظی با یکی از بچه ها یه چیزی مثل گرز رستم اومد تو صورتم نمیدونم والا تا 10 دقیقه کلاس داشت میچرخید یا من +اینجا حال و هواش یه کم عوض شده....شادتر از قبل شده درست عین خودم. +دیگه چی موند که نگفتم؟؟؟فک کنم هیچی!!! تغییر فصل اغاز دارد ولی پایان ندارد...دراین دنیا همواره افتاب در سرزدن است بهار همواره در رسیدن و دل مدام در فهمیدن"دکتر شریعتی" لحظه هاتون بهاری ...بهارتون پراز شادی موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 11:45 ] [ عروس دریا ]
خونه مون عوض شده بود و من دلم یه دوست تازه میخواست.نزدیک خونه مون یه پارک بود.اولین بار که وارد پارک شدم دیدمش!یه دختر ریزه میزه با شلوار بندی لی توی پارک مشغول بازی با دوستاش بود.به سمتشون رفتم -میشه منم بازی کنم؟ همون دختر گفت:نه!!! منم اومدم خونه و بیخیال یه دوست شدم.فرداش یکی در خونه مون روزد.در رو که باز کردم همون دختر رو دیدم.بابت روز قبل معذرت خواهی کرد.و گفت میتونیم الان بریم بازی کنیم! اسمش مریم بود.از اون روز به بعد تموم دنیای من و مریم که فقط 8 سالمون بود شد یه گلیم کوچیک و چند تا عروسک و اسباب بازی!!! 4 سال از روزای کودکیم با مریم گذشت.....چهار سال که میگم یعنی هر روز این چهارسال با هم بودیم....تابستون....عید.....روزی نبود که همدیگرو نبینیم! از من یکسال کوچیکتر بود.به من میگفت خواهر......... دیروز که داشتم لابه لای وسایل قدیمی میگشتم نامه هاشو دیدم...و دفترچه خاطرات قدیمیم که با اون دست خط بچه گانه و پر غلط املایی تک تک روزامون رو ثبت کردم.روزی که اومد خداحافظی هنوز یادمه یه کلاه حصیری سرش بود با یه پالتوی کرم رنگ.خیلی بی مقدمه گفت داریم خونه مون رو برای همیشه میبریم تهران!!!!بغلم کرد و قبل از اینکه بغضش بترکه رفت و من همینطور بهت زده مونده بودم!!!! چه قدر دلم براش تنگ شده........یه بار بهم زنگ زد سه ماه بعد رفتنش صداش غمگین بود از حال و روزش گفت و قطع کرد....بعد از اون دیگه هیچوقت خبری ازش نشد! بهش مدیونم...بهش بدهکارم.مطمئنم ردپایی ازش توی این دنیای مجازی هست ولی نمیدونم از کجا شروع کنم!!!با یه اسم و فامیل از کجا میتونم شروع کنم برای پیدا کردنش؟؟؟؟ مریم جان دلم هواتو کرده...کجایی الان یعنی....موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 12:53 ] [ عروس دریا ]
انقدر برام جالب بود وقتی دوستم با بغض از بزرگترین مشکل زندگیش که یه دعوا بود میگفت!(غافل از اینکه چیزی که میگفت یک صدهزارمه اون چیزایی که من ازش گذشتمم نیست در حالی که من هنوزم میخندم)اون فکر میکرد سخت ترین کاردنیا زندگی کردن جای اونه! خانم همسایه مون فکر میکنه سخت ترین کار دنیا بالا رفتن از پله های زیاده ساختمونه.طفلک همیشه میگه:از وقتی پا درد گرفتم سخت ترمم شده ننه!! دبیرمون همیشه میگه سخت ترین کار دنیا درس خوندنه!!!خانم ادبیاتمونم میگه سخت تر از هرچیزی نیکی کردنه!!! یه شاکی از دنیا میگفت سخت ترین کاردنیا زندگی کردنه! یکی که میخواست انتخاب رشته کنه هم میگفت سخت ترین کار دنیا انتخاب کردنه!!!! راستی سخت ترین کار دنیا چیه؟؟؟بخشیدن؟؟؟زندگی کردن؟؟؟انتخاب کردن؟؟؟یا شاید تحمل کردن.... من اما فکر میکنم سخت ترین کار دنیا فکر کردنه!برای همه ی چیزایی که گفته شد باید فکر کرد.و این فکر کردنه که کارو سخت میکنه.برای انتخاب کردن باید فکر کرد برای درست زندگی کردن باید فکر کرد.... پ.ن:انقدر امتحان دادم و مسابقات مختلف شرکت کردم جلوی چشام هی تابع رژه میره.راستی یه مسابقه شرکت کردم با مدیرمون شرط بستم اول میشم 94امتیاز گرفتم اگه یکی 95 امتیاز بگیره میشم دوم و شرطو میبازم.برام دعا کنید نبازم!!! ************************************************ گاهی وقتا دلت تنگ میشه.اولش نمیدونی برای چی ولی یه کم که فکر میکنی یه چیزی ته ذهنت جرقه میزنه و اونوقته که تازه میفهمی چرا انقدر دلتنگی... یادمه یکی یه بار بهم گفت:دختر تو چه صبری داری؟ نگاه که به اطرافم کردم دیدم کلی ادم دارن دوره خودشون میچرخن و سر هیچ و پوچ ناله میکنن از روزگار.... یه کم که گذشت خودمم فهمیدم میزان تحملم با بقیه فرق داره!!! ادما معمولا خودشون زودتر از همه میفهمن دارن عوض میشن ولی خودشونو گول میزنن...خودمو گول نزنم منم دارم حس میکنم اون صبرو تحمله ذره ذره داره کمتر میشه...میترسم زمانی صفر بشه که واقعا بهش نیاز دارم!!! *********************************** 1.به دبیر فیزیکمون میگم خانم 1نمره به کله کلاس اضافه کنین لب میگزه.میگم خانم 0.75 صدم چپ چپ نگام میکنه...میگم خانم نیم نمره اخم میکنه میگم دیگه 0.25رو که دیگه اضافه میکنین میگه نه!!!! یه سکوتی شد گفتم پس یه کاری کنید میگه :چی؟میگم یکی 3نمره از همه کم کنید دوره همی خوش میگذره... 2.رفتم جلو یکی از دبیرای تخصصی انسانیا.میگم خانم فلانی این چه امتحانی بود گرفتید درحالی که چشاش از تعجب گرد شده میگه تو مگه رشته ات انسانیه؟؟؟ خیلی جدی میگم خانم؟؟؟حالتون خوبه؟؟؟فک کنم فشارتون افتاده!!!بروبر نگام میکنه:کدوم کلاسی؟؟؟ میام حرف بزنم که دبیر هندسه مون میپره بیرون(خیلی خودشو کنترل میکنه نخنده):بابا خانم فلانی صدف ریاضیه!!!باز شیطنتش گل کرده شما بفرمایین تو دفتر!!!! **************************************** روزگارتون خوش.دلاتون شاد. موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 19:15 ] [ عروس دریا ]
دلت نمیخواد دعوا بشه....نمیخوای یه دردسر درست بشه...... خاکی خاکی شدی....افتادی روی زمین ولی دوست نداری بلندشی و تو هم درست مثل خودش هلش بدی....دوست نداری اینه ی کارای اون باشی...دوست نداری شبیه اون باشی میخوای خودت باشی.....واسه همین سکوت میکنی....دستت و میذاری روی زانوهاتو بلند میشی...اما هنوز چنددقیقه نگذشته که میبینی دوباره شروع شد....دوباره تو روی زمینیو اون پیروزمندانه نگات میکنه..... توی چشاش میخونی که معنای سکوتت رو درک نکرده...تصمیم میگیری یه جوری بهش بفهمونی تو میتونی خیلی بدتربشی...وقتی میفهمه عصبانی تر میشه....نه تنها روشش رو عوض نمیکنه بلکه اینبار بدتر از هردفعه جلو میاد....وتازه میفهمی باید از کنارش بگذری....باید ازش دور بشی..... ازش فاصله میگیری در حالی که صداش هنوز میاد....میگه یه روز چنان زمینت میزنه که دیگه بلند نشی..... ...........میشینی فک میکنی اما هرچی فکر میکنی هیچ توجیه ای برای
کاراش پیدا نمیکنی.... یا باید اونو ادم خیلی بدی فرض کنی!!!! یا دنبال یه دلیل محکم باشی دومی بیشتر از اولی دیوونه ات میکنه اونم وقتی که هرچی میگردی اخرش میرسی به هیچ!!! پ.ن:یه مدته توی این حالت دارم سیر میکنم!!!! هرچی میگردم دلیلی پیدا نمیکنم واسه توجیه کارا و حرفای یه همکلاسی که یه روزی جز بهترین همدم هام بود!!!! ******************************************************** بخاطر درخواست یه دوست حذف شد این تیکه!!!! ***********************************************خدایا میدانم گناه کردن یکجور ناراحت کردن توست...زشت کردن دنیا....تو دنیای زشت را دوست نداری...اما حتما بین گناه و اشتباه فرق میگذاری...من گناهان زیادی کرده ام ولی خیلیهایش اشتباه بود....یعنی اشتباهی گناه کردم. امدم با خودم حساب کنم بی شیله پیله ببینم ماهی چندبار از این اشتباهات میکنم....حسابش از دستم در رفت.... **************************************************** خدایا به درگاه تو نیایم کجا بروم؟؟؟؟؟؟ موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 18:5 ] [ عروس دریا ]
کوچه ها خیابونا...همه و همه پر شدن از دسته های عزاداری ...عزاداری برای مردی که یه روز از همه چیز گذشت تا مقابل زور وایسه...بعضی از این مردم نذر دارن هرسال توی دسته های عزاداری سینه بزنن.... ....خانما توی حیاط دور دیگ شعله زرد جمع میشن...یکیشون داد میزنه هرکی ارزویی داره بیاد شعله زرد و هم بزنه...همه صلوات میفرستن صدای نوحه میاد توی ذهنت چندتا خیمه میبینی که اتیش گرفته ادمای نگران و وحشت زده که اینور و اونور میرن با خودت فکر میکنی اگه اونجا بودی چیکار میکردی؟؟؟ چشات پر اشک میشه یه چیزی از خدا میخوای هنوز اخرین حرف اسمه امام حسینو نبردی که میبینی خواسته ات اجابت شد میبینید ؟؟؟محرم حال و هوای خیلی خاصی داره! +خدایا به هممون یه ذره از صبر زینب...شجاعت نور دیده ی زهرا و جوونمردی ماه بنی هاشم عطا کن. خدایا توی این روزای بزرگ بخشیدم همه ی اونایی که دلمو شکستن تو هم از گناه های ریز و درشت من بگذر.خدایا به همه خوشبختی بده...تو تک تک لحظه های اونایی که نگاه مهربونشون داره سر میخوره روی این نوشته ها حضور داشته باش.... +اتفاقای خوب ادمو خوشحال میکنن اتفاقای ناراحت کننده ادمو گرفته!!!اتفاقای ناراحت کننده مثل شوینده ان اگه سربلند ردشون کنی و کمی بهشون فک کنی میفهمی یه تیکه از سیاهی قلبتو شستن و بردن...پس هر اتفاقی که میفته لازمه بگیم.....خدایا شکرت +حس میکنم اینجا خیلی سوت و کور شده موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 14:37 ] [ عروس دریا ]
میسوخت در حرارت یک جلوه آفتاب...سربرد از خجالت خود موج زیر آّب کعبه نداشت ظرفیت جلوه این همه.....تصویر چون بزرگتر امد شکست قاب اری بزرگتر زعلی نیست آِه ای...اری زلال تر زعلی نیست حق ناب +عیدتون مبارک +دیر به دیر اپ میکنم +یه جاهایی مجبوریم کمرنگ باشیم تا نرسیم به جایی که مجبورشیم نباشیم +دختر گلم زهرا جون ممنون +برای همه تون آرزوی بهترینا رو دارم +وقتی میخورم زمین وقتی خسته ام وقتی یه کاری رو باید حتما انجام بدم وقتی تصمیم میگیرم وقتی قدم تویه یه راهی میذارم...وقتی از خونه در میام...وقتی میترسم...یا همه ی اون وقتایی که تعجب میکنم....هنوز در عجبم...توی این سه تا حرف اسمت چه حسیه ...که همه جا باهامه....یاعلی ______________________________________________________ شرمنده ام قربان کمی باران ندارید درخود پلاسیدم ، شما گلدان ندارید ؟ اینقدر بد اخمید ! پس لبخندتان کو جز این نگاه سرد، یخبندان ندارید ؟ قربان چرا وقتی که می بینید ما را درذهنتان تصویری از انسان ندارید ؟ گیرم که ما زشتیم،این آغازمان نیست باشد، شما زیبا ! ولی پایان ندارید ؟ آه این تکبر...این تکبر شرک محض است در خود مگر ، یا نوح ، یا توفان ندارید ؟ البـــــــته می بخشید ، اما مطمـــــئنید مخلوط با ایمانتان، شیـــــــطان ندارید ؟! [ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 15:18 ] [ عروس دریا ]
گاهی وقتها دلم میگیرد به اندازه تمام روزهای رفته به اندازه ی تمام روسیاهی هایم....به اندازه ی تمام کودکی های که لابه لای خاطرات گم شد! گاهی میان سکوتم کنایه روی سرم آوار میشود....بعضی وقتها دیوارها هم نیش میزنند ادم ها که دیگر جای خود را دارند....به حرفهایشان...فکرهایشان لبخند میزنم کاری نمیتوانم بکنم!!!چه میتوانم بگویم به ان که تصور خودش را از من تمام حقیقت میداند.قلم به دست میگیرد و تصویر میسازد...دورم را خوشی رنگ میزنند.گذشته ام را پر میکنند از خاطرات خوش...دورنگم میکنند.بین رنگهایشان ریا روی صورتم میپاشند کمی مرموز مرا میکشند تا از سادگیهایم بکاهند...انوقت تصورشان را روی دیوار نصب میکنند تا همه ان را باور کنند از انهایی که میروند و میایند هی ادعا میکنند تو را بیشتر از خودت میشناسند انتظاری نیست...از انهایی که تا ذره ایی تو را میفهمند شیپور به دست میگیرند و فریاد میزنند انتظاری نیست...ای بابا!مرام آدم هاست دیگر...گاهی با تو گاهی علیه تو.... این که غصه ندارد خود من حتی خود خود تو هم گاهی همینطور میشویم.معمولا هم این گاهی درست زمانی است که نامناسب تر از همه است!!! خدایا شکرت.....چه کسی غیر از تو همیشه مرا میبیند ...همیشه مرا میفهمد و دردم را مرهم میشود [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 20:23 ] [ عروس دریا ]
بعد از تو هیچ پنجره ای وا نمیشود خورشید نقطه ایست که معنا نمیشود گمگشته ی عزیز جهان...یوسف الجمال دیگر کسی شبیه تو پیدا نمیشود میخواستم که ماه خطابت کنم ولی مثل تو ماه اینهمه زیبا نمیشود میخواستم امیر خطابت کنم ولی هرگز امیر مثل تو تنها نمیشود باید سکوت کرد و غم چاه را شنید باید تو را شنید دریغا نمیشود مولای من بگو که رهایم نمیکنی این کوه غصه در دل من جا نمیشود ------------------------------------------------- +همین که مقابل خدا سجده میکنی یعنی باید به خودت ببالی...اره دیگه!!!خدا دعوتت کرده! +امان از این کلمه ها!!!گاهی یه حرفی میزنی از حرفت 400تا برداشت میشه ها....اما نه اونی که تو منظورت بود!!!اینروزا دارم تمرین میکنم گاهی بذارم سکوتم حرف بزنه +یا علی [ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 16:43 ] [ عروس دریا ]
من خوشبختم ...اینروزها دلم پر میزند برای اشکهای شبانه برای آمدن به وادی مقدست...میدانم اینروزها همه را دعوت میکنی...برایت فرقی نمیکند بین مهمانانت چه کسانی هستند.تو خواستی همه باشند برای همه کارت دعوت فرستادی...این هم از همان بزرگیت است!!!!راستی خدایا مانده ام اگر میخواستی ذره ای از تلخی زهر بدیهایمان را به ما بچشانی ما را چه میشد؟؟؟ آخر میدانی ما ادمها یاد گرفته ایم هر وقت مهمانی داریم همه را دعوت نمیکنیم.مثلا خاله خانباجی را سانسور میکنیم زبان تیزی دارد همان مهمانی قبل کلی ریچار بارمان کرد بس است!!!ولی در عوض همسایه رو برو را دعوت میکنیم آخر وسایل خانه را تازه عوض کردیم باید یکی باشد ببیند و به گوش بقیه برساند!!!دست خودمان هم نیست گاهی بد میشویم بد هم نه!!!از خوب بودن کمی فاصله میگیریم. تعداد گناهانم از دستم در رفته.هنوز در عجبم من که خودم از خودم کلافه ام....تو چه طور مرا تحمل میکنی؟؟؟ با اینحال من خوشبختم چون هروقت غصه دار میشوم نوازشهایت را حس میکنم!!! خوشبختم چون هنوز برای من جایی هست.جایی هرچند کوچک تا کنار سفره های سحر و افطار دست به اسمان ببرم و دعا کنم!!تو هم دعاهای بچه گانه ام را بشنوی و لبخند بزنی انقدر ذوق میکنم که هی مرا میبخشی!!!شاید برای همین است که هی گناه میکنم!!!انقدر عاشق میشوم که هی به من محبت میکنی.....وقتی تنها یی پشتم را میلرزاند تنهاییم را پر میکنی! من خوشیختم میدانی چرا؟چون مدتهاست دعاهایم عوض شده..دیگر چیزهای بچه گانه نمیخواهخم تو بزرگی و از تو باید چیزی به بزرگی و جبروت خودت خواست...خدایا من تو را میخواهمممممممم با تمام وجود تو را میخواهم! دارم سعی میکنم دیگر هی چپ و راست برای هرچیزی به نام مقدست قسم نخورم....دارم تمرین میکنم با تو بودن را....و چه شیرین است که به من طعم ارامش در کنار خودت را چشاندی!! من خوشبختم چون از همان روزی که با عشق گل وجودم را سرشتی به من هدیه های زیبا بخشیدی.مهربانی دادی و صبرو فکر برای لحظه هایی که من معمولا یادم میرود از ان استفاده کنم میبینی من بسیار خوشبختم.تو را میخواهم تنهایم نگذار.هرسال ماه رمضان یک هدیه قشنگ به من میدهی...دیگر مرا بد عادت کرده ای.عادت کرده ام از تو عیدی بگیرم.راستی امسال برایم چه کنار گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "لحظه ای که دستاتون رو به اسمونه منم فراموش نکنید.از همین الان نماز و روزه هاتون قبول" موضوعات مرتبط: دوستانه ها [ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 13:5 ] [ عروس دریا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||